دو سالی هست که روز تولدم دیگه خوشحال نمی شم . از چند روز قبل مدام فکر می کنم به سال هایی که بر گذشته و خاطرات را مرور می کنم.
وقتی بین مردم شهر قدم می زنم به چهره های زن های مسن و پیرزن ها دقیق می شم و خودم را می خواهم در آنها بیابم.
کمی می ترسم
هر سال روز تولد می ترسم
از پیری
از بزرگ شدن
نمی دانم شاید خیلی ها بامن حس مشترک داشته باشند
ولی کاش مثل قدیم روز های تولدم ذوق می کردم و با هر تبریک قند تو دلم آب می شد. کاش دوباره کودک می شدم و خانواده برایم جشن تولد می گرفتن و دامن پر چین پام می کردم با جوراب های تور توری و آهنگ عمو بهراد می گذاشتم و هی بخونه تولد تولد تولدت مبارک
حیف که آرزو ها فقط آرزو می مانند
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط لیلی
این مطلب را دوست عزیزی برایم میل کرده بود و به نظرم جالب آمد حتما تا آخر بخوانید
خودمان باید درست بشیم!!!!!!!!
خاتمی و هاشمی و احمدی نژاد و … چه فرقی دارند وقتی ما خودمان مردمان
آگاه و درستی نیستیم؟
یک ملت دلال مسلکِ ناآگاه ، با آن حماقت آشکار در هنگام رانندگی یا توحش
علنی برای برداشتن یک شیرینی از جعبه ی تعارفی یا شهوت عجیب برای قرار
گرفتن در مقابل دوربین ، با رتبهی نخست جستجوی سکس … چرا باید در پی یک
زمامدار رویایی باشد؟
من پیشنهاد می کنم ملت هشت سال انتخابات را تعطیل کنند و اجازه بدهند هر
کسی که میآید همینجور ادامه دهد . بعد خودشان با حوصله این موارد را
تجربه کنند :
اول : ایرانی ها لطفا روزی یک بار(یا دست کم یک روز در میان) حمام بروند.
دوم : ایرانی ها قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا
بیست بشمرند.بخصوص وقتی توی خیابان و جلوی دیگران هستند.
سوم : هر خانوادهی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات!
چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند … حتی
خلاصه مبانی لوله کشی عمومی!
پنجم : رانندگان به جای فاصله ی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف
خیابان به داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از پنجاه کیلومتر در هیچ
شرایطی تجاوز نکند.
ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را
برداریم تا شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.
هفتم : بفهمیم كه زرنگی ضایع كردن حق دیگران نیست بلكه با رعایت حقوق
دیگران رسیدن به حقوق خودمان است .
هشتم : بفهمیم كه اگر صاحب یك بوتیك هستیم شغل ما بوتیك دار است یا اگر
راننده تاكسی هستیم شغل ما راننده است . نه اینكه همه دزد و كلاهبردار
باشیم و از شغلمان فقط برای راهی به رسیدن به كلاهبرداری استفاده كنیم .
به شغلمان احتراما بگذاریم و بگذاریم دزدی فقط برای كسی باشد كه شغلش فقط
دزدی است.
نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان
نیستند و خودشان عقل دارند. عشق و رابطه و آشنایی هم بازی برد و باخت و
فتح قلمرو دیگران نیست.
دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان
تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای
… نیست.
یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا
نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.
دوازدهم : ایرانیها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که
ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.
سیزدهم: به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.
به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.
و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد.
چهاردهم : این آخری از همه سختتر است و اینكه دروغ نگوییم . همانطور كه
فكر می كنیم عمل كنیم . فراموش نكنیم ریا كه اكنون عادت و عرف جامعه
شده است درواقع یك بیماری اجتماعی است.
عزیزان کسی که این مطالب را نوشته است شاید خود نیز دچار این مشکلات است.
همه ما در رفتارمان مشکلاتی داریم. ولی باید بپذیریم ایران ما در حال
سقوط است. بپذیریم اگر شرایط کنونی ایران اینگونه است همه دلیلش مدیران و
بالا سری های ما نیستند و نقش اصلی را خودمان در این جایگاه ایفا می
کنیم.
چرا مثلا اگر هر کدام از ما فقط برای یک ماه به خارج از کشور برویم (برای
مثال به سوئد!!!) رفتارمان تغییر می کند ؟ خوب می شویم . به استخرهای
مختلط می رویم! با جنبه می شویم ! فکرو نگاهمان عوض می شود و بدون رو در
بایستی بگویم : آدم می شویم!( هر چند برای 1 ماه!!!!)
بپذیریم ایران می تواند همچون گذشته بهترین باشد. ایران و ایرانی لیاقت
این بهترین بودن را دارد.
بپذیریم برای اینکه ایران خوب شود باید بهترین باشیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط لیلی
|
سلام
در این روز های گرم تابستانی نیاز به فکر هست تا ذهن آدمی را از این گرمای جهنمی نجات دهد.
پس لطفا به سوال من خوب فکر کنید و بعد جواب دهید.
دوست دارید بهترین روز زندگیتون چه شکلی
باشه؟
این سوال جواب های جالبی داره فقط فکر کنید لطفا
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط لیلی
|
سلام
روز دوشنبه ، مورخ 3/3/89 انجمن علمی دانشجویی حقوق دانشگاه علامه طباطبایی همایشی برگزار کرد با موضوع" نسبت مسئله فلسطین با منافع ملی" با حضور دکتر محمد خوش چهره و دکتر علی مطهری و دکتر مصطفی کواکبیان.
در اینجا می خواهم از دوستان و همکاران عزیز و خوبم تشکر کنم . از روناک رجبی دبیر انجمن ، علی دواتگران ، هانیه سپانو ، مهدیه اسماعیلی ، مهدی مهدوی زاهد که بار اصلی زحمات این همایش بر عهده ی او بود و با مجریگری بسیار عالی و تاکید جالبش بر پیروزی های خرداد ماه و خرداد پر حادثه مجلس را حسابی رونق داد و دست ما را در مقابل نهاد رهبری رو کرد.

وتشکر ویژه از سارا همدانی دوست بسیار عزیز و همدم مهربانم که واقعا زحمات بی دریغی کشید.
اگر ما در این شرایط خفقان آور، رستم وار ایستاده ایم و بر اعتقاداتمان پافشاری می کنیم جز با همکاری و دوستی هایمان غیر ممکن است.
دوستان خوبم امیدوارم کارمان استمرار داشته باشد هر چند اندوه سنگین و بغض نیمه کاری است که در ترم آینده دبیر ما دیگر نیست.
با آرزوی خردادی با پیروزی
تبصره:قبولی بسیار شگفت انگیز دانشجویان دانشگاه علامه در کنکور کارشناسی ارشد به ویژه دوست خوبم حسنا غلامی و همچنین دبیران اسبق انجمن را به همه ی علامه ایی ها تبریک می گویم.
+ نوشته شده در سه شنبه 4 خرداد1389ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط لیلی
|
سرانجام حضرات مجوز صادر کردند.
انجمن علمی حقوق دانشگاه علانه طباطبایی روز ۴شنبه مورخ۲۲/۲/۸۹ ساعت ۱۲تا۱۵:۳۰ درتالار شهید بهشتی دانشکده حقوق و علوم سیاسی همایشی با موضوع بررسی ابعاد حقوقی و روانی قتل برگزار می کند.
باحضور دکتر آقایی نیا استاد جزا اختصاصی دانشگاه تهران
دکتربهشتیان استاد محبوب آسیب شناسی روانی دانشگاه علامه طباطبایی
جواد طوسی منتقد سینما
همرا با پخش فیلم "فیلم کوتاهی درباره ی کشتن"اثری از کیشلوفسکی
این برای اولین بار است که انجمن علمی حقوق با مجوز می تواند فیلم پخش کند.
پیوست:دوشنبه ی هفته ی پیش ما به پزشکی قانونی رفتیم.آدمی فقط یه آه است.امیدوارم گذر هیچ جسدی به آنجا نیفتد.
+ نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط لیلی
|
سلام
بهار تان سبز
ایام به کام
چقدر سخت است که بعد از ۶ ماه دوباره بازگشته ام و هیچ ندارم.
آخه دقیقا روزی دست به نوشتن بردم که بهار کوله ی دلتنگی بر پشتم نهاده است.دانشگاه پر از خبر است .ولی دوست ندارم بنویسم. چون خبر هایم سرشار از تحقیر و خفقان فضای دانشگاه است.
دلم تنگ شدم برای یک کتاب خوب
و دلم تنگ شدم برای یک دوست خوب که گویا مرا به یاد نمی آورد. مهم نیست من از او یاد می کنم.
فقط دلم می خواست این شعر را که دیشب به ذهنم رسید تو وبلاگم ثبت کنم:
باران را باور کن
با شتاب هفت سفر را طی می کند
باران را باور کن
در دلش دریاست
سر دریا شدن دارد
من را باور کن
خود را باور کن
قطره ی باران سوی دریا می رود
او ذره ایی از دریاست.
و نه اینکه
تو
من
از نسل آدمیم
از نسل حواییم
مگر نه اینکه در ذر* نور شدیم
سر نور شدن نداری؟
باران را باور کن
در دلش دریاست.
ذر:منظور عالم ذر است که انسان با خدا عهد می بندد. سوره ی یس
اصلا شاعر نیستم و ادعا هم ندارم ولی گفتم تا از به خودم نهیب بزنم تا دریا شدن راهی نیست.
پیوست: من می خواستم برای وبلاگم لگو بگذارم که زحمتش را دوستی کشیده بود که الان دور است ولی ما هنوز دسته جمعی گاهی یادش می کنیم .
ولی نشد . دو تا مهندس کامپیوتر بدتر خراب کردند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اردیبهشت1389ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط لیلی
|
تولدم مبارک
۱۹ سال تمام
برای روز تولدم می خواستم قالب وبلاگ رو عوض کنم . عکس کودکیم را در این پست بگذارم . یک صفحه هم درد و دل کنم.
اما پای گچ گرفته ام همه چیز را خراب کرد.حکمت شکستن پا آن هم در روز دختر چه بود را فقط خدا می داند.
لطفا برایم آرزوی سلامتی کنید هرچند می دانم به محض اینکه با این پا دانشگاه برم دوستانم کلی می خندند. اشکال نداره در این حال و هوای مسکوت جامعه اگر پای شکسته ی من خنده بر لب بچه ها بیارد... منم خوشحال می شوم.
روز خوش و ایام به کام
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط لیلی
|
در پاسخ عباس امیری برای روز اول مهر
از دبستانم سیاه و سفید یادم می یاد. خاطراتی محو. مقنعه ی سفید چانه دار با روپوش سورمئی.جامدادی صورتی.
اول دبستانم را دوست نداشتم. هیچ وقت. چون همیشه نمره ها ی دیکته ام زیر ۱۵ می شد و طفلی مادرم کلی گریه می کرد و می گفت بچه ام خنگه.
یادش بخیر.
ولی من عاشق اول مهر دوران دبیرستان هستم.دبیرستان دورانی که من ریشه پیدا کردم.اول مهر با کلی جیغ و داد و خوشحالی همدیگر را بغل می کردیم.یاد آن روپوش ها بخیر که با آنها همه یه شکل می شدیم. یادم می یاد اون روزها اول مهر بهم می گفتیم ایشا الله دانشگاه ...ولی حالا ...ناشکری نمی کنم. فکر می کنم این شعر اینجا جواب بده: صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.
اول مهر امسال فقط گریه کردم.الان هم که دارم می نویسم بغضم گرفت. عکس دوستانم تو کتابخانه جلوی چشمم هست. باران می یاد. هوا ابری است. و با صدای خش خش هر برگ پاییزی هجوم خاطرات لهم می کنه.
اول مهر با مدرسه تعریف می شه. واژه ایی که ما دیگر از آن محرومیم.
آقای امیری من رو به چه روز هایی بردی....
مرسی...
+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط لیلی
|
ـآخه چاپ قبلی کتاب 3900 بود حالا شده 5000 تومن.
_آره خانوم آخه یارانه کاغذ رو برداشتند، گرون شده. تازه امسال کتاب درسی ها هم گرون می شه.
خواهرم به پیرمرد غمزده صاحب فروشگاه کتاب رو کرد و گفت:چطور.گفتن که امسال کتاب مدرسه را مجانی می دن....(خندید) البته اینا حرف های قبل انتخابات بود.
پیرمرد گل از گلش شکفت گفت:ببینم نکنه شما سبزید.
خواهرم خندید و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
پیرمرد مشتش را در هوا کوبید وانگار که قیافه ی غمزده ی قبلش را فراموش کرده باشدبا خوشحالی گفت:زنده باد ایشا الله همیشه سبز باشید.
دو پسر پشت دخل خندیدند. من هم خندیدم.ولی تلخ. سبز بودن شده یه راز که فقط بین خودی ها عیان می شود. رازی که با بیانش پیش هر همفکری باعث می شود لحظه ای حس مردگی شهروندان سبز فراموش شود.
پیوست1: پدر و پسری مبارک.
پیوست2:از دوستان معذرت می خواهم که به بلاگتون سر نمی زنم. اینترنتم ویروسی شده و سرعتش در حد یک اسب بخار در ساعت است.
پیوست3:آفرین به بچه های دبیرستان فرهنگ که امسال هم مثل هرسال با رتبه هاشون گل کاشتند.
+ نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط لیلی
|
همه چیز تمام شد...شاید هم تازه اول داستان است.
اما خوب می دانم خسارتی که در این چند هفته به کشور وارد شده مدت ها طول می کشد تا برطرف شود.منظورم شیشه شکستن و آتش کشیدن نیست که حداقل با این کار شاید کمی از بیت المال در خانه مصرف شود نه در بولیوی و غزه و سوریه و کومور و...بلکه منظور من خسارت به نظام است. ....دستتون درد نکنه خوب دشمن شاد کردید.
اصلا همه ی اینها هم به من چه. باید به فکر خودم باشم. به فکر اینکه چند روزی است با دیدن پلیس رنگ از چهره ام می پرد و سعی می کنم ازفاصله ی دو متری عبور کنم. از اینکه ۴ سال آینده از بهترین و مهمترین سالهای عمرم در مملکتی سپری خواهد شد که به دولتمردانش اعتماد ندارم. از اینکه توی دانشگاه با کار های قبل از انتخابات و تحصن لغو امنتحان و فیلمبرداری در بعد انتخابات بدجوری خودم را تابلو کردم.از اینکه باید محتاط تر در وبلاگم بنویسم.از اینکه این ماجرا ها باعث شده روابطم با خیلی ها تیره و تار بشه.از اینکه باید با دیدن اخبار صدا و سیما فقط حرص بخورم وتو دلم فحش بدم . از اینکه می لرزم وقتی می شنوم آدمهایی که می شناسم در زندان افتادند.
خودم هم مهم نیستم .من دلم می سوزد که در این انتخابات چیزی که بازنده شد اعتماد مردم به دولت (به معنای کلان)است.چیزی که برای جبرانش باید سالها هزینه پرداخت شود و جوانی که دوباره بی هدفی خود را از سر گرفته است.
حالا می گم که نیچه راست می گفت امید در جعبه ی پاندورا (جعبه ایی که تمام بعدی ها را در زمین پخش کرد)فقط حس بی خودی است که ما آدمها برای برطرف شدن ترس می سازیم.
پیوست:دولت خدمتگزار یعنی همین. یعنی دولتی که هرچه زودتر خیال مردم را راحت کرد و از ساعت ۱۱ شب۲۲ خرداد نتیجه را از منابع رسمی وغیر رسمی اعلام کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط لیلی
|