از دبستانم سیاه و سفید یادم می یاد. خاطراتی محو. مقنعه ی سفید چانه دار با روپوش سورمئی.جامدادی صورتی.
اول دبستانم را دوست نداشتم. هیچ وقت. چون همیشه نمره ها ی دیکته ام زیر ۱۵ می شد و طفلی مادرم کلی گریه می کرد و می گفت بچه ام خنگه.
یادش بخیر.
ولی من عاشق اول مهر دوران دبیرستان هستم.دبیرستان دورانی که من ریشه پیدا کردم.اول مهر با کلی جیغ و داد و خوشحالی همدیگر را بغل می کردیم.یاد آن روپوش ها بخیر که با آنها همه یه شکل می شدیم. یادم می یاد اون روزها اول مهر بهم می گفتیم ایشا الله دانشگاه ...ولی حالا ...ناشکری نمی کنم. فکر می کنم این شعر اینجا جواب بده: صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.
اول مهر امسال فقط گریه کردم.الان هم که دارم می نویسم بغضم گرفت. عکس دوستانم تو کتابخانه جلوی چشمم هست. باران می یاد. هوا ابری است. و با صدای خش خش هر برگ پاییزی هجوم خاطرات لهم می کنه.
اول مهر با مدرسه تعریف می شه. واژه ایی که ما دیگر از آن محرومیم.
آقای امیری من رو به چه روز هایی بردی....
مرسی...

